حاجيه خانم علويه كرمانى

67

روزنامه سفر حج عتبات عاليات و دربار ناصرى

[ قرن المنازل ] رفتيم قرن المنازل . اين طرف گدار نبود ، ولى راه سختى ، همه كوه و سنگ كه چه عرض كنم . آنها كه مىتوانستند غسل كردند ، محرم شدند . من كه سرم شكسته ، پر از خون ؛ به ظاهر نجاست را پاك كرده ، محرم شديم در مسجدى . آنجا هم چند نفر منزل دارند ، آب از چاه مىكشند با گاو ، زمين زراعت دارند . باز سوار شديم آمديم سر منزل . پاهايم همه زخم . به پالان قاطر سابيده . يك لخته پوست كنده شد . از شدت درد سر و پا تب كردم . امشب هم آنجا بوديم . اهل آنجا هم همه سياه مثل زغال ، عرب پدرسوخته . باز خوب بود لباس‌هاى مرا به هرطور بود به آب ماليد . يك روپيه گرفت . سحر باز صداى پدرسوخته بلند شد كه بياييد آفتاب ، توى گدار نمىخواهد برويد . در اين ده هم ميوه از همه جور بود : سيب ، غوره ، توت سياه ، خيار ، بالنگ‌هاى خوب ، زرد آلو ، هلو ، درخت گل سرخ بسيارى ، هواى خوبى . خلاصه سحر برخاسته ، چند قدمى سوار شديم . تا سر گدار پياده شديم . مردكهء عقدايى « 1 » بود ، آن را صدا كردم ، آمد . دست مرا گرفت . چهار فرسخ راه پياده آمدم با اين حالت ، تا رسيديم سر چاهى . آنجا مال‌ها را آب دادند . ما را سوار كردند . توى آفتاب عربستان ، چهار فرسخ راه باز آمديم تا رسيديم به چند كتوك . مىگويند شداد است اسم اينجا . نه مرده و نه زنده ، از قاطر كه آمدم پايين ، افتادم . همان عرب پدرسوخته مرا بغل كرد ، برد توى كتوك انداخت . خداوند بىكسى را نصيب احدى نكند . غش كردم . بعد از دو ساعت كه سركار خان قليان كشيدند ، گويا ملتفت شدند كه من غش كردم . قدرى آب زدند به سر [ و ] صورت من . خداوند خودش وسيله ساخت ، من قدرى به حال آمدم . اما بيابان مالامال آفتاب ، در سوراخى افتاده‌ام مثل مرده تا عصر . باز مىگويند برخيز سوار قاطر بشو ، با اين زخم‌هاى پا . باز آن مردكهء عقدايى را صدا كردم . الاغى كه خودش براى خودش گرفته ، از او گرفتم سوار شدم . همه جا [ 17 ] جلو الاغ را گرفته . آمديم تا سحر رسيديم به مكهء معظّمه . « الحمد للّه خداوند خواست كه ما به سعديه نرفتيم . چند

--> ( 1 ) . در اصل : اغدايى !